تبليغاتX
ریزش برگ

ریزش برگ

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

محرم

از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا؟

یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟

 

بر سر هر نیزه خورشیدی ست یک ماه تمام

بر سر هر نیزه یک ماه است می دانی چرا؟

 

اشهد ان لا...شهادت اشهد ان لا ...شهید

محشر الله الله است می دانی چرا؟

 

یک بغل باران الله الصمد آورده ام

نوبهار قل هوالله است می دانی چرا؟

 

راه عقل ازآن طرف راه جنون از این طرف

راه اگر راه است این راه است می دانی چرا؟

 

از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست

فرصت دیدار کوتاه است می دانی چرا؟

 

از کجا معلوم شاید ناگهانت برگزید

انتخاب عشق ناگاه است می دانی چرا؟

 

از محرم دم به دم هر چند ماتم می چکد

باز اما بهترین ماه است می دانی چرا؟

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت22:35توسط بهار | |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

آی خدا دلگیرم ازت

آی خدا دلگیرم ازت آی زندگی سیرم ازت

آی زندگی می میرمو عمرمو میگیرم ازت

این غصه های لعنتی از خنده دورم میکنه

این نفس های بی هدف زنده به گورم میکنه

چه لحظه های خوبیه ثانیه های آخره

فرشته مردن من منو از این جا میبره

آی خدا دلگیرم ازت آی زندگی سیرم ازت

آی زندگی می میرمو عمرمو میگیرم ازت

چه اعتراف تلخیه انگار رسیدن ته خط

وقت خلاصی ا ز هوس آی دنیا بیزارم ازت

شریک ضجه های من بگو که گوشت با منه

ببین که زخم های تنم شاهد حرف های منه

آی خدا دلگیرم ولی احساس غم نمی کنم

چون با توام پیش کسی سرمو خم نمی کنم

آی خدا دلگیرم ازت آی زندگی سیرم ازت

آی زندگی می میرمو عمرمو میگیرم ازت

چه اعتراف تلخیه انگار رسیدن ته خط

وقت خلاصی از هوس آی دنیا بیزارم ازت

آی خدا دلگیرم ولی احساس غم نمی کنم

چون با توام پیش کسی سرم رو خم نمی کنم

آی خدا دلگیرم ازت آی زندگی سیرم ازت

آی زندگی می میرمو عمرمو میگیرم ازت

چه اعتراف تلخیه انگار رسیدن ته خط

وقت خلاصی از هوس آی دنیا بیزارم ازت

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت15:21توسط بهار | |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

تنها

مثل دیوانه های کم تحمل

مثل آواره های زخم خورده

نشستم از رو تقویم های بی تو

تموم روز و شب هامو نوشتم

شبیه دوره گردهای پریشون

یه عمره رد پاتو دوره کردم

سراغت رو گرفتم کوچه به کوچه

کمک کن دست خالی بر نگردم

نمی دونی که وقت گریه کردن

ته قلبم چه خالی میشه بی تو

به اسمت می رسه می لرزه قلبم

نمی دونی چه حالی میشه بی تو

هنوز درگیر رویاتم خرابم

تو هم مثل خودم درگیر دردی

قسم دادم خدا رو گریه کردم

اگه پیش عزیزت بر نگردی

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت15:40توسط بهار | |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

الهی

 

الهی ! از روی آفتاب و ماه  و ستارگان شرمنده ام .

از انس و جان شرمنده ام

حتی از شیطان شرمنده ام

که همه در کار خود استوارند 

 و این سست عهد

ناپایدار .

 

 

+نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت17:58توسط بهار | |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

یک نفر نیست

یک نفر نیست که غم های مرا بشناسد

دل ساده  دل تنهای مرا بشناسد

حجم خاکستری غربت تنهایی من

یک نفر نیست که دنیای مرا بشناسد

یک نفر نیست که از خامشی چشمانم

شب یلدای غزل های مرا بشناسد

یک نفر نیست که در نیمه شب دلتنگی

غم پنهان مرا بشناسد

دلم آویخته از دار پریشانی هاست

یک نفر نیست مسیحای مرا بشناسد

 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت22:19توسط بهار | |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

غدير


جلوه گر شد بارديگر طور سينا در غدير

                                                                                                                     جلوه

ریخت از خم ولایت مى به مینا در غدیر

رودها با یكدگر پیوست كم‏كم سیل شد

موج مى‏زد سیل مردم مثل دریا در غدیر

هدیه جبریل بود«الیوم اكملت لكم»

وحى آمد در مبارك باد مولى در غدیر

با وجود فیض«اتممت علیكم نعمتى»

از نزول وحى غوغا بود غوغا در غدیر

بر سر دست نبى هر كس على را دید گفت

آفتاب و ماه زیبا بود زیبا در غدیر

بر لبش گلواژه«من كنت مولا» تا نشست

گلبن پاك ولایت شد شكوفا در غدیر

«بركه خورشید» در تاریخ نامى آشناست

شیعه جوشیده‏ست از آن تاریخ آنجا در غدیر

گر چه در آن لحظه شیرین كسى باور نداشت

مى‏توان انكار دریا كرد حتى در غدیر

باغبان وحى مى‏دانست از روز نخست

عمر كوتاهى‏ست در لبخند گلها در غدیر

دیده‏ها در حسرت یك قطره از آن چشمه ماند

این زلال معرفت خشكید آیا در غدیر؟

دل درون سینه‏ها در تاب و تب بود اى دریغ

كس نمى‏داند چه حالى داشت زهرا در غدیر

 

                                                    "محمد جواد غفورزاده"(شفق)

+نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت23:38توسط بهار | |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

عشق

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

خسته ام زین عشق دل خونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پنهان و پیدایت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت21:30توسط بهار | |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

نیا باران

نیا باران

زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم و خوب می دانم 

که گل در عقد زنبور است

اما یک طرف سودای بلبل

یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست می دارد

نیا باران پشیمان میشوی از آمدن

زمین جای قشنگی نیست

در ناودان ها گیر خواهی کرد

من از جنس زمینم خوب می دانم

که اینجا جمعه بازار است

و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه می دادند

در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند

در این جا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه می گیرند

نیا بارن زمین جای قشنگی نیست

نیا باران

نیا باران 

 

+نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت21:52توسط بهار | |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

زبان اشک

پرندگانی هستیم بر شاخسار خیال و سرنوشت خود را به آواز می خوانیم

صدای من در اشک می شکند از این رو شور مزه است

صدای من در آبها می میرد از این رو بوی خزه دارد

جز اشک از چه بگویم حرف به حرف و قطره به قطره

جز آه از چه بگویم شعله به شعله سکوت به سکوت .

جای پای برفها را بر دل خود می بینم که سبک می آیند و سبک می روند.

من با خیالی زندگی کردم با خیالیکه هرگز آن را باور نداشتم و اکنون با خیال خواهم مرد در عین بی خیالی .

من اینک نا نوشته ها را می خوانم بر در دیوار و نوشته ها را به باد می سپارم می خواهیم دنیا را پر کنیم با حرف هایمان و کارهایمان ولی دنیا هرگز پر نمی شود .

سرنوشت من شعریست آن را می خوانم و تکه تکه آنرا می نویسم آنچنان با خود در تنهایی زیستم که فراموش کردم تنهایم .

شاعری به زبان اشک سخن گفت از این رو پنداشت که بر کشتی ای سوار است و بر رودخانه ای       می راند

ای کاش می شد در پای شعر خوب سجده کرد و دیگر سر بر نداشت و همانجا مرد .

باختن ها را باخته ام و بردنی ها را برده ام و دیگر چیزی برای برد و باخت ندارم .

شاعر با شعرش یکبار قبل از خودش زندگی می کند و آنچه را که می گوید بعدها خواهد دانست و آنچه را که نوشته است بعد ها زندگی خواهد کرد .

قبل از اینکه تن من را به خاک بسپارند من روحم را به کلمات و کلمات را به کاغذ می سپارم حرفی دارم که آنرا تا کنون ننوشته ام زیرا سفیدتر از کاغذ است

                            بدان هر شعر زیبا تجلی یک وصال است ٪

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت20:33توسط بهار | |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

دارایی من

                          اشکی که بی صداست

                         پشتی که بی پناه است

                         دستی که بسته است

                         پایی که خسته است

                        حرفی که صادق است

                        شرمی که آشناست

                        دل را که عاشق است

                       دارایی من است

                         ارزانی شما

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت23:42توسط بهار | |