|
ریزش برگ |
یا رب... مرا معبر آرامش کن تا آنجا که نفرت هست، عشق جاری سازم آنجا که خطا هست، بخشایش بگسترانم آنجا که جدایی هست، وصل بیافرینم آنجا که لغزش و دروغ هست، حقیقت بیاورم آنجا که تردید هست، ایمان بنا کنم آنجا که ظلمت هست، نور بتابانم و آنجا که اندوه هست، شادی منتشر کنم
[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 21:43 ] [ بهار ]
[ ]
شب یلـــــدا، بلندترین شب
سال
[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 14:28 ] [ بهار ]
[ ]
برای تو و خویش چشمانی آرزو میكنم كه چراغها و نشانهها را در ظلماتمان ببیند. گوشی كه صداها و شناسهها را در بیهوشیمان بشنود. روحی كه این همه را در خود گیرد و بپذیرد. و زبانی كه در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون كشد و بگذارد از آن چیزها كه در بندمان كشیده است سخن بگوییم. [ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 18:33 ] [ بهار ]
[ ]
[ دوشنبه چهاردهم آذر 1390 ] [ 18:28 ] [ بهار ]
[ ]
شعری عاشورایی از زنده یاد قیصر امین پور ![]() خوشا از دل نم اشکی فشاندن به آبی آتش دل را نشاندن خوشا زان عشقبازان یاد کردن زبان را زخمه فریاد کردن خوشا از نی خوشا از سر سرودن خوشا نی نامه ای دیگر سرودن نوای نی نوایی آتشین است بگو از سر بگیرد، دلنشین است نوای نی نوای بی نوایی ست هوای ناله هایش نینوایی ست نوای نی دوای هر دل تنگ شفای خواب گل بیماری سنگ قلم تصویر جانکاهی ست از نی علم، تمثیل کوتاهی ست از نی خدا چون دست بر لوح و قلم زد سر او را به خط نی رقم زد دل نی ناله ها دارد از آن روز از آن روز است نی را ناله پرسوز چه رفت آن روز در اندیشه نی که این سان شد پریشان بیشه نی؟ سری سرمست شور و بی قراری چو مجنون در هوای نی سواری پر از عشق نیستان سینه او غم غربت غم دیرینه او غم نی بند بند پیکر اوست هوای آن نیستان در سر اوست دلش را با غریبی آشنایی ست به هم اعضای او وصل از جدایی ست سرش بر نی، تنش در قعر گودال ادب را گه الف گردید، گه دال ره نی پیچ و خم بسیار دارد نوایش زیر و بم بسیار دارد سری بر نیزه ای منزل به منزل به همراهش هزاران کاروان دل چگونه پا ز گل بردارد اشتر که با خود باری از سر دارد اشتر؟ گران باری به محمل بود بر نی نه از سر، باری از دل بود بر نی چو از جان پیش پای عشق سر داد سرش بر نی، نوای عشق سر داد به روی نیزه و شیرین زبانی! عجب نبود ز نی شکر فشانی اگر نی پرده ای دیگر بخواند نیستان را به آتش می کشاند سزد گر چشم ها در خون نشیند چو دریا را به روی نیزه بیند شگفتا بی سر و سامانی عشق به روی نیزه سرگردانی عشق ز دست عشق عالم در هیاهوست تمام فتنه ها زیر سر اوست [ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 15:50 ] [ بهار ]
[ ]
![]() . . . . هفت شماره را میگیرم ... (ایمان ، عشق ، محبت ، صداقت ، ایثار ، وفاداری ، عدل) ... بــــــــــــــــــــوق ... شماره مورد نظر در شبكه زندگی انسانها موجود نمی باشد، لطفا" مجددا" شماره گیری نفرمایید ! . . . . هفت شماره دیگر (دوست ، یار ، همراه ، همراز ، همدل ، غمخوار ، راهنما ) ... بــــــــــــــــــــوق ... مشترك مورد نظر در دسترس نمی باشد ! . . . . باز هم هفت شماره دیگر (خدا ، پروردگار ، حق ، رب ، خالق ، معبود ، یكتا) ... بــــــــــــــــــــوق ... بــــــــــــــــــــوق ... ... لطفا" پس از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید ... بــــــــــــــــــــوق ... سلام ... خدای من ! اگر پیغاممو دریافت کردین، لطفا" تماس بگیرید، فقط یكبار ! من خسته شدم از بس شماره گرفتم و هیچكس، هیچ جوابی نداد ! شماره تماس من : (غرور ، نفرت ، حسادت ، حقارت ، حماقت ، حرص ، طمع) منتظر تماس شما هستم . انسان ! . . . . خداوندا ... خداوندا تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را مبادا گم کنم اهداف زیبا را مبادا جا بمانم از قطار موهبتهایت مرا تنها تو نگذاری که من تنهاترین تنهام؛ انسانم خدا گوید : تو ای زیباتر از خورشید زیبایم تو ای والاترین مهمان دنیایم تو ای انســــان ! بدان همواره آغوش من باز است شروع كن ... یك قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من ... [ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 15:34 ] [ بهار ]
[ ]
![]() من خدایی دارم، که در این نزدیکی است نه در آن بالاها ! مهربان، خوب، قشنگ ... چهره اش نورانیست گاه گاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من او مرا می فهمد ! او مرا می خواند، او مرا می خواهد، او همه درد مرا می داند ... یاد او ذکر من است، در غم و در شادی چون به غم می نگرم، آن زمان رقص کنان می خندم ... که خدا یار من است، که خدا در همه جا یاد من است او خدایست که همواره مرا می خواهد او مرا می خواند او همه درد مرا می داند ... [ چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ] [ 22:56 ] [ بهار ]
[ ]
و خدا اسماعیل را به ابراهیم بخشید و ابراهیم، خدا را به اسماعیلش ترجیح داد و اسماعیل، خدا را بر خود ترجیح داد و خدا اسماعیل را به ابراهیم و اسماعیل را به اسماعیل، بخشید و این چنین شد که قربان، عیدی مبارک شد این عید بر یکایک شما عزیزان مبارک باد چرا که خدا تمام عشق بود عشق٬ آتش را گلستـان کرد عشق، پسر را به قربـــــانگاه برد عشق، مرگ به دست پـــدر را پذیرفت عشق، به جای او گوسفندی را به تیغ سپرد عشق، ابراهیم را بنده و خدا را آفریننده ساخت و عشق خشنودی عاشق و معشوق را در برداشت ![]() [ دوشنبه شانزدهم آبان 1390 ] [ 18:4 ] [ بهار ]
[ ]
حداقل پنج نفر در این دنیا هستند که به حدی تو را دوست دارند، که حاضرند برایت بمیرند. حداقل پانزده نفر در این دنیا هستند که تو را به یک نحوی دوست دارند. تنها دلیلی که باعث میشود یک نفر از تو متنفر باشد، اینست که میخواهد دقیقاً مثل تو باشد. یک لبخند از طرف تو میتواند موجب شادی کسی شود، هر شب، یک نفر قبل از اینکه به خواب برود به تو فکر میکند. تو در نوع خود استثنایی و بینظیر هستی. یک نفر تو را دوست دارد، که حتی از وجودش بیاطلاع هستی. وقتی خیال میکنی که دنیا به تو پشت کرده، یه خرده فکر کن، همیشه احساست را نسبت به دیگران برای آنها بیان کن، وقتی دوستان فوقالعادهای داشتی به آنها فرصت بده تا متوجه شوند که فوقالعاده هستند. [ دوشنبه نهم آبان 1390 ] [ 1:57 ] [ بهار ]
[ ]
زندگی: من فرصتی مغتنم برای بودنم [ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ] [ 19:45 ] [ بهار ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] |